تبليغاتX
باور کن قشنگه
باور کن قشنگه

بارها گفته ام ای یار که چون سال شود نو ... عید را کرده بهانه رخ زیبات ببوسم
 
 
ف

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.....

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

عشق

دخترم سارا

خسته

رمضان

خواهرم

نوروز

گناه

 
 

 

و آغوشت غاری ست

که وسوسه میکند

همه را برای پیامبر شدن

 

یکشنبه هفتم اسفند 1390 |

 

عشق

 

نام بلبل ز هواداري عشق است بلند
ورنه پيداست چه از مشت پري برخيزد

سه شنبه سی ام شهریور 1389 |

 

دخترم سارا

۱۰ روزه

یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 |

 

 

چشم بادامي و شيرين و خوش و بانمكي

 چيني و تازي و ايراني و هندوي مني

 گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس

 شيرها خاطرشان هست كه آهوي مني

 

پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 |

 

خسته

کمی خسته

کمی دلگیر

کمی بر گُرده ام زنجیر،

دلم را می بری با خود، کجا

ای حضرت تقدیر

یکشنبه دوازدهم مهر 1388 |

 

رمضان

 

کوله بارت بربند

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد!

که به مقصد برسیم

بشناسیم خدا را

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

میشود آسان رفت

میشود کاری کرد که رضا باشد او

ای سبکبال  

در این راه شگرف

در دعای سحرت

در مناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد مبر!

من جا مانده بسی محتاجم

 

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

 

خواهرم

 

از دور یک درشکه می بینم
یک درشکه چقدر هم زیباست
نرم و آهسته می شود نزدیک
مقصدش خانه ی ِ قدیمی ِماست
خانه ی ِ ما که هشتی اش امشب 
مثل ِ دامان ِ شب چراغان است 
خانه امشب از شادی
پشت ِ بامش مناره باران است
نرم نرمک درشکه می آید
می رسد روبروی ِ خانه ی ِ ما 
طول ِ این کوچه ی ِ تنها را 
بوده در جست و جوی ِ خانه ی ِ ما 
لحظه ای بعد کوچه می بیند
قامتی را که مثل ِ شمشاد است
یک نفر با اشاره می گوید 
اسم ِ این مرد شاه داماد است
آفتابی به مهربانی ِ عشق
خفته در آسمان ِ چشمانش
قصه می گوید از محبت ِ او 
لهجه ی ِ نرمتر ز ِ بارانش 
امشب این مرد ِ خوب خواهد برد
خواهرم را به خانه ی ِ خوشبختی
در نگاه ِ صمیمی اش جاریست
تابش ِ چلچراغ ِ خوشبختی
مادرم میدهد به خواهر من 
یک سبد آفتاب و آیینه
امشب عجب تماشایی است
اشک و قرآن و آب و آیینه
لحظه ای بعد در شلوغی
خواهرم را دگر نمی بینم 
می شود دور درشکه ی او 
سایه ای بیشتر نمی بینم 
امشب آغاز می شود غزلی
مطلعش پایکوبی خوبان 
امشب اما شبی تماشایی است 
شب ِ خوب ِ عروسی ِ خوبان

سعید بیابانکی

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 |

 

نوروز

 

وقتیکه سال عشق تو تحویل میشود

در من هر آنچه غیر تو تعطیل میشود

یکباره با نگاه تو شیطان بد سرشت

تغییر چهره داده و جبریل میشود

 

 

جمعه سی ام اسفند 1387 |

 

گناه

هنوز غرق هزاران گناه پنهان است

همان كسي كه نگاهش شريك شيطان است

دوباره بوي زليخا درون من پيچيد

و باز يوسف روحم اسير زندان است

كوير مي چكد از آسمان چشمانت

ببين كه فكر نگاهم نماز باران است

هزار دختر كولي هنوز مي رقصند

و باز فكر پسر هاي ده پريشان است

صداي پاي خدا روي بام ها گم شد

دوباره سجده انسان به سوي شيطان است

زندی

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |

 

گاهگاهی - اگر که فرصت بود- بايد از هر چه عشق رد بشوی

دل شکستن که کار سختی نيست بايد اين کار را بلد بشوی

بروی توی کوچه و بعدش داد و فرياد راه بندازی

که فلانی چه دختر بدی است...الغرض يک کلاغ بد بشوی!

گيرم از دست گريه های پری باز هم سيل عشق راه افتاد

منطقت حکم می کند ابنجا ديو باشی و مثل سد بشوی

چشمهای درشت و روشن را به حساب ستاره ها نگذار

زل نزن در نگاهشان حيف است باز مشغول اين رصد بشوی

اگر عاشق شدی توجه کن که پرنده بدون پر باشد!

خب تو بايد رفيق دخترکی که اساسا " نمی پرد بشوی

به خدا که کمی عوض شدنت مثل خواب نهنگ ها بکر است

کانال چار ساعت ده شب...و تو يک فيلم مستند بشوی!

سالها دل سپرده شان بودی به تو و گريه هات خنديدند

قد آنها که بد شدن سخت است تا حدودی که می شود ...(بشوی)

 

علی شهیب زادگان

 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 |

 

آبان

درختها همه عریان شدند، آبان شد

و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را

که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ی من و آه

چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه های میوه شد و

چقدر جعبه ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر

گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه ام آنقدر تلخ پایان یافت؟

چطور آنچه نمیخواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد

و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد

پانته آ صفایی

چهارشنبه یکم آبان 1387 |